مادارا وسط ظهر گرما با پای پیاده پا شده رفته دنبال نینجای مرموز تا شخصا به آکاتسوکی دعوتش کنه.

مادارا (زیرلب): خب خب، خیلی جالب شد. شینوبی ای که 4تا از اعضای آکاتسوکی از پسش برنیومدن. حالا هیدان و دیدارا دست و پا چلفتین، اونا رو خط میزنیم. ساسوریم که توسط ساکورا ساییده شد، با اونم کاری نداریم. ولی ناموسا کاکوزو با 92 سال تجربه کارش خوب بود. پس اون یه شینوبی معمولی نیست. باید خیلی مراقب باشم. اما خب من مادارا اوچیها هستم، فکر نمیکنم اون در برابر من نخودم حساب بشه. در هر صورت احتیاط شرط عقله. خیلی کنجکاوم بدونم اون چه شکلیه. گفته شده شبیه منه، پس باید خیلی خوشتیپ و خوش هیکل باشه! (اعتماد به سقف تو رو من داشتم با شلوار کردی میرفتم به جنگ آمریکا)

همینجوری که مادارا داره از هیکل خودش تعریف میکنه یهو یه جنازه نیم سوخته پرت میشه جلوش.

مادارا (یه قدم میره عقب): یا یعقوب پیغمبر! این دیگه از کجا اومد؟

یه صدایی از پشت سرش: نه! نهههه! جان عمت منو نکش! غلط کردم! شکر خوردم! نهههههههههه!

مادارا برمیگرده و درست همون موقع اون نینجای مرموز رو میبینه که با یک حرکت شیک و مجلسی گردن یه بنده خدا رو میگیره و میپیچونه.

مادارا (تو ذهنش): چقدر خونسرده طرف! نکنه...

مادارا (با یه لحن پر ابهت): تو همون نینجای مرموزی، درسته؟

همون نینجای مرموز (جنازه طرفو ول میکنه): آره هستم. که چی؟

مادارا (با همون لحن پر ابهت): من...

شینوبی: بزار حدس بزنم، تو هم یه احمق دیگه از آکاتسوکی هستی که اومدی منو دعوت کنی.

مادارا (تو ذهنش): احمق؟ به من گفت احمق؟؟؟ اگه میدونست من کیم جلوم زانو میزد!

مادارا: اصن میدونی من کیم؟

شینوبی: مهم نیست.

مادارا: اسمت چیه؟ خیلی با دل و جرعت حرف میزنی.

شینوبی: تاکارا.

مادارا (درحال ریزش پشم): تو دختری؟؟؟

تاکارا (عصبانی): دخترا رو دست کم گرفتی؟ (تو ذهنش) یه مرد پرست دیگه.

مادارا: شاید دخترا رو دست کم بگیرم، اما کسی که 4تا از اعضای آکاتسوکی رو به تنهایی شکست داده دست کم نمیگیرم.

تاکارا: پس مراقب باش تو رو هم شکست ندم.

مادارا: هه! من تا حالا تو عمرم فقط از یه نفر شکست خوردم. (تو دلش به هاشیراما فحش میده)

تاکارا: پس من قراره دومیش باشم. (کلا اعتماد به سقف در خاندان اوچیها موج میزنه)

تاکارا: کاتون! گوکاکیو نو جوتسو! (کلا همش با این جوتسو شروع میکنه)

مادارا (جاخالی میده): این جوتسو...

تاکارا مهلت نمیده و با کونای به مادارا حمله میکنه. (یه دقیقه فرض کنید. با «کونای» به مادارا اوچیها حمله میکنه. مثل اون موقع که دانزو با کونای به سوسانوی ساسوکه حمله کرد.) مادارا هم از اونجایی که یادش رفت شمشیرشو بیاره با کونای دفاع میکنه. هر دفعه که تاکارا میخواد با کونای مادارا رو بزنه، مادارا جاخالی میده.

تاکارا: فقط دفاع؟ ببینم تو بلد نیستی بجنگی؟

مادارا: عادت ندارم دست روی دختر بلند کنم. (آقامون جنتلمنه جنتلمنه...)

تاکارا (تو ذهنش): بیشین بینیم بابا! (داد) سویتون! اژدهای آبی!

تاکارا با اژدهای آبی به مادارا حمله میکنه و مادارا هم با یه حرکت شیک و مجلسی یه کونای انفجاری پرت میکنه تو سر اژدها و...

شپلق!

اژدها منفجر میشه و تمام آب میپاشه روی تاکارا. خودتونم که میدونید دخترا رو موهاشون حساسن.

تاکارا (خیلی خیلی عصبانی): کاسا! (لعنتی) تازه موهامو حالت داده بودم. (داد) کارت تمومه!

مادارا (تو ذهنش): از سورونا هم بدتره.

تاکارا (داد): مانگکیو شارینگان! (بعله شارینگانم داره)

مادارا: نانییییییییییییی؟ مانگکیو چی؟؟؟؟؟ چی سرودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وات د فاز؟

قبل از اینکه مادارا بفهمه چی به چیه...

تاکارا: آماتراسوووووو!

مادارا (درحالی که موهاش آتیش گرفته): عوضی! موهام؟ آخه موهام؟ تو...

مادارا نمیتونه جملشو ادامه بده چون یه مشت با سرعت 200 کیلومتر در ثانیه تو دماغش فرود میاد!

مادارا (داد): دباغم! (به علت خونریزی بینی نمیتونه درست حرف بزنه)

مادارا (بینیشو پاک میکنه): خیله خوب! اعتراف میکنم شینوبی قابلی هستی ولی (یه پوزخند شیطانی) در برابر من هیچ شانسی نداری! (داد) مانگکیو شارینگان! (اوه اوه! رفت تو فاز!)

تاکارا: هاااااان؟ شارینگان؟ نکنه تو... (ها؟ چیه؟ فکر کردی فقط خودت شارینگان داری؟)

تاکارا: تو کی هستی؟

مادارا: خوشحالم که بالاخره پرسیدی. من مادارا اوچیها هستم! خدای شینوبی! (هاشیراما از اتاق فرمان اشاره میکند: چلمنگ! پس من چغندرم اینجا؟)

تاکارا:  خدا رحمتم کنه. به ### رفتم!

مادارا: الان که فهمیدی من کیم به ### رفتی؟ پس چی شد اون روحیه جنگجوت؟

تاکارا دو زانو میشینه رو زمین و تکون نمیخوره.

مادارا (تعجب): پس چرا تسلیم شدی؟ من تازه گرم شدم! هوی یارو! با تو دارم میحرفم! (میره بالای سر تاکارا) الو؟ صدا میاد؟

تاکارا (زیرلب): باعث افتخاره که به دست شما بمیرم مادارا ساما. (گرخید بچه)

مادارا: ها؟ شکر نخور بابا! پا شو من میخوام مبارزه کنم.

تاکارا: من در حدی نیستم که با شما بجنگم.

مادارا: پس الان داشتی با عمه مرحوم من میجنگیدی عایا؟

تاکارا: ..............

مادارا: پس چرا هیچی نمیگی؟ لال شدی؟ (تو ذهنش) یعنی در این حد ابهت دارم؟ (رو به تاکارا) تاکارا! تو از اوچیهایی؟

تاکارا: بله.

مادارا: تا جایی که من میدونم همه قبیله اوچیها به دست ایتاچی به قتل رسیدن.

تاکارا: من قبل از اون دهکده رو ترک کرده بودم تا جهانگرد بشم.

مادارا: هر غلطی که کردی مال گذشته بوده. الانم مثل بچه آدم پا میشی میای عضو آکاتسوکی میشی. این پیشنهاد نیست، دستوره!

تاکارا: بله مادارا ساما.

مادارا (تو ذهنش): زرشک! چقد آسون بود. (رو به تاکارا) غیر از من و تو، 3تا اوچیهای دیگه هم تو آکاتسوکی هست. ایتاچی، ساسوکه و اوبیتو که مثل پسر خودم بزرگش کردم. 2تا دختر دیگه هم توی آکاتسوکین. سعی کن باهاشون کنار بیای. یکیشون خیلی سگ اخلاقه! (کونانو میگه)

تاکارا: بله، هرچی شما بگید مادارا ساما.

مادارا: خیله خوب، پا شو بریم.

و به این ترتیب اوچیهای جدید عضو آکاتسوکی میشود!

نکته: تاکارا قویترین آماتراسو رو تو کل خاندان داره ولی نمیتونه سوسانو بزنه. در هر صورت خطرناکه.